تبليغاتX
ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ love ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ



ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ love ღ♥ღ ღ♥ღ ღ♥ღ  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

:

وبلاگ مارو***HOME PAGE***خودتون کنید

 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :





 

  

پيشه ‏ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي ‏تان تازه شود

چه خيالي، چه خيالي، ... مي‏دانم

پرده ام بي‏جان است.

خوب مي‏دانم، حوض نقاشي من بي ‏ماهي است

 

هر كجا هستم باشم

اسمان مال من است

پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است

سلام

خوبین ؟

این آخرین آپمه البته واسه امسال

می دونی ؟

می دونین من که امسالم پیش دانشگاهی ام

وای خدای من

یعنی منم شدم کنکوری؟ اینو دیگه کجای دلم بزارم

حالا فکر کن کلاس کنکورم میرم ( کانون ریاضی - فیزیک)

ناگهان چه زود دیر ميشه

خب حالا چتونه گریه نکنین انشالله دوباره میام

فقط بزارین این کنکوره گور به گوری رو بپیچونم

حالا یه وقت فکرای بد بد نکنینااا  اگه میرم واسه این نیست که بشینم بخونم

ای بابا میگم گریه نکنین دیگه الانه که دیگه سیل اینجارو خراب کنه

من احتمالآ تا آخر تابستون هستم ولی خب گذاشتم حالا آپ کنم که آگه کسی خواست چیزی بگه لااقل تا جایی که میشه رو جواب بدم

آپ کردین خبرم کنیناااااااااا

نمی تونم بهتون سر بزنم ولی خودتونم می دونین  که به یادتونم

خب دیگه سخن کوتاه کنیم

منم که کم حرف

خب عزیزای خودم ، دوستان گلم و فرزندان دلبندم واسم دعا كنين

دعا نكنين كه كنكور قبول شم

فقط دعا كنين كه يك سال  راحت زندگي كنم ، آروم ، ساكت ، ...

نه مثل پارسال بالا و پايين بشم

ديگه اينكه .... ولش كنين

خب وقت رفتنه

دعا كنيناااااااااا

يادتون نره

الهي هر كي منو يادش رفت كچل بشه

خب همتون تخريبم هستين

منم كه مي دونين تخريبتون ... ديگه نيستم

ديگه چيزي ازم نمونده با كاراي بعضيا

دلم واستون تنگ ميشه

خداحافظ همين حالا  تا بعد از كنكور( مطالب بالا رو از وبلاگ دوستم دزدیدم ولی حرف های منم هستا)



+ نوشته شده در  ساعت 14:10  توسط  ღ♥ღنیماღ♥ღ

 

 

چشمانش پراز اشک بود به من نگاه کرد و گفت: فقط امروز


برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش


خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای


زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال


شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و


گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز


نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه


گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم


به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه


را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن


روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود

 

 وحشت زده و حیران


پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :


بخدا دوستت دارم اما


من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یه پنجره مرد


صدايت مي كنم امشب



من از عمق دلم بنگر



جوابم ده تو نجوا كن



شود حالم از اين بهتر


صدايت مي كنم بشنو


كه من بي تو نمي مانم


بيا يارم تو خورشيدي


كه بي تو رنگ شب خوانم


صدايت مي كنم برگرد


كه تنها تو شدي يارم


بيا اي عشق نافرجام


به تو مديون بدهكارم

 


صدايت مي كنم شايد


شوي يك لحظه مهمانم


در آن لحظه تو را گويم


چه اندازه پريشانم


صدايت مي كنم اما


چرا چيزي نمي گويي


از اين قلب پر از حسرت


چرا مهرم نمي جويي


صدايت مي كنم جانا


برس امشب به داد من


تمام خواستن ها را


تو از بر كن به ياد من


صدايت مي كنم از دل


تو هم امشب صدايم كن


تو مغروري غرورت را


فقط امشب فدايم كن


من از تبار دریا از نسل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم: فروغ فرخ زاد


گفت:خيز وچاره کن ؛ميترسم نبيني چهره هستي را دگر


گفتمش:هر چه زودتر مي خواهمش دير کرد


گفت:شو نزد طبيبان تا که تدبيري کنند


گفتمش:حکم قضا را کي ميتوان تدبير کرد


گفت:از فرداي کوريت هيچ تصويرت هست؟


گفتمش: نا ديده را مشکل توان تصوير کرد


گفت:رخسا رعزيزان را نبيني!؟


گفتمش:از لقاي دشمنان آسوده ام تقدير کرد


گفت:تسليم قضا گشتن طريق عقل نيست


گفتمش: هرکس به نوعي عقل را تفسير کرد


گفت: از زندگاني خود چه تعبيرست تو را


گفتمش: از مرگ نتوان زندگاني تعبير کرد


گفت:شوق مرگ داري؟!!


گفتمش:بيم زندگي.........!


گفت:از غم مرگ زايد.....


گفتمش:تأ خير کرد............!


گفت:زندان است دنيا؛گر از اين در بنگري


گفتمش: زندانيم؛بي وفايي اينچنين تقدير کرد


گفت:در خاطرت اميد را مرده ميبينم همي


گفتمش:آري در کف يأسم؛گريبان گير کرد


گفتمش:شيطان جهان را سر به سر تسخير کرد


گفتمش:هر نا سپاسي را زمان تعزير کرد


گفتمش: مفهوم خوبي نيز در من تغيير کرد


ای کاش میشد مثل دو تا برگ زرد توی پاییز زندگی رها شد و سرنوشت را به دست باد دهیم


ناباورانه عشق مرا جار میزند
 
چشمی که فال اشک در انظار می زند
 
گاهی سکوت در شب یلدای خانه ام
 
چنگی به قلب خسته یک تار می زند
 
در بی فروغ چشم تو چشمان خسته ام
 
چون ابر سر به گریه بسیار می زند
 
چندی است بی تو عاشق ولگرد خسته ات
 
در کوچه های خلوت غم زار میزند
 
دیوانه وار عاشق اواره ات هنوز
 
سر بر سکوت سنگی دیوار میزند
 
چندی نمانده است ببینی که شاعری
 
خود را گه در فراق تو بر دار میزند

من آن موجم که آرامش ندارم


به آسانی سر سازش ندارم

هميشه در گريز و در گذارم


نمی مانم به يکجا بی قرارم

سفر يعنی من و گستاخی من


هميشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و ناديده ديدن


به پرسش های بی پاسخ رسيدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست


پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست


کسی که یار من نیست در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم


به ساحل چون می یایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست


برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست


دل از دریا بریدن کار ما نیست

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم


رها تر از رهایی حصار بی حصارم


گفتم بهت که: دنیا، دنیای نامردیه

 

گفتی:بمون برام که عشقا قلابی

 

گفتم که:قلب پاکت ،حیفه برام بسوزه

 

گفتی که:این قلب من یه عمره که می سوزه

 

گفتم :دلت یه دنیاست،دنیای مهربونی

 

گفتی که:عاشقتم،اینو خودت می دونی

 

گفتم:اسیرعشقی،عشقی که بی جوابه

 

گفتی:تو هم اسیر باش،باور بکن ثوابه

 

گفتم بدون برا من،عشق معنی ای نداره

 

گفتی:توعشق من باش،انگار دیگه بهاره

 

گفتم که:طعم عشقو، از بد کسی چشیدی

 

گفتی:در اشتباهی،تو عاشقی ندیدی

 

گفتم:بروکه عشقت،لایق من نمی شه

 

گفتی که:تنها توی،برای من همیشه

 

گفتم:بدون که این قدر،من ارزشی ندارم

 

گفتی که:این ارزشو، بالای سرم میذارم

 

گفتم که:ای جوونک،تو خیلی خیلی مستی

 

گفتی:توی عشق من،که جام من تو هستی

 

گفتم:که حرفای تو،وجودمو سوزونده

 

گفتی که:دیگه اشکی،برای من نمونده


اى زندگى من خسته ام تا كى سكوت؟ تاكى عذاب؟

 

 

 اى لحظه ها من از شما سر خورده ام تركم كنيد.

 

 

 اى روز و شب من آدمى دل مرده ام تركم كنيد.

 

 

من تا گلو در حسرتم افسرده ام تركم كنيد.

 

 

از وحشت فرداى خود آزرده ام تركم كنيد.تركم كنيد


زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم


می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم
 
زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر


عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر
 
زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ


دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
 
زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک


خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ
 
زندگی منظره ای در گذرگاه نظر


بسترگل شدن گل ناچیز بشر 
 
زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان


فصل کشتن بهار درویدن به خزان


روی گونه تابیدی و رفتی / مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود / تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه / شبی همپای پیچکها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت / تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیدایی ام را / به چشم خویش فهمیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق / ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را / میان یاد پیچیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم / فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من / تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

تمام بغضهایم مثل یک رنج / شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن / به جای غصه ترسیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده / ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه / نگارت را پرستیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق / مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه / مرا دیوانه نامیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود / و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست / ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را / نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را / به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست / پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری / دل من را کشاندی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی / تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی

ترسم زبیدادت شبی مستانه ساغر بشکنم

بیگانه گردم از وفا عهد تو دیگر بشکنم

دلرا چو جام لاله ای بیرون کشم از سینه ام

این دشمن دیرینه را با دیده ی تر بشکنم

چون شعله ی اتش شوم سوزان شوم سرکس شوم

عهدی که بستم از وفا می ترسم اخر بشکنم

همچون گلت پر پر کنم چشمت پر از گوهر کنم

از دردو حسرت عاقبت ان روی چون زر بشکنم

با چشمهای دل سیه در سینه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها بازار گوهر بشکنم

ریزم بروی شانه ها گیسوی همچون خرمنم

قامت قیامت سازم و غوغای محشر بشکنم

می بارقیبانت زنم صد شعله بر جانت زنم

اخر دل رسوای تو چون شاخ بی بر بشکنم

از رشگ مجنونت کنم از غصه دل خونت کنم

اری همای عشق را باید شبی پر بشکنم

من راز نگاهت را

 

از آينه پرسيدم                   

 

چشمان نجيبت را                                      

 

                                                         از دور پرستيدم باران شدم و چون اش

 

بر عشق تو باريدم                        

 

من شمع وجودم را                                      

 

                                                        به مهر تو بخشيدم

اي كاش دو چشم تو

 

                      سر فصل افق ها بود

 

آن وقت تو را هر صبح                                        

 

                                                         از پنجره مي ديدم 

اي كاش گلي مي شد

 

لبخند پر از مهرت                       

 

تا آن گل خوش بو را                                    

 

                                                       از خاطره مي چيدم


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

 

جایی که میری مردمی داره که می شکننت

 

نکنه غصه بخوری من همه جا

 

باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

 

قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه،

 

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....


دست به سرت کردم و رفتی که دیوونه شی

 

رفتی که با درد خودت رفیق و همخونه شی

 

جون به لبت کردم و گیج و پریشون شدی

 

در به درم  موندی و گریون  و حیرون شدی

 


 

گفته بودم نازنکن  این همه با آب و تاب

 

گفته بودم زندگی  داره حساب و کتاب

 

گفته بودم که آخر قصه  پشیمون می شی

 

بین زمین و هوا چرخه گردون  می شی

 


 

بود میره پی زندگیش

 

اگه یه روزی پای تو از

دل بود و دلدادگیش باهمه سادگیش

 

هر کی بود و هر چی همه غافل شدم

 

با همه دیوونگی یک دفعه عاقل شدم


تو این هوای بی کسی ، با این همه دلواپسی

می میرم و جون می کنم ، اگه به دادم نرسی

 



+ نوشته شده در  ساعت 5:50  توسط  ღ♥ღنیماღ♥ღ

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :






 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد :

گالري قالب وبلاگ

همه چیز و هیچ چیز...!
نا گفته ها...!
پارس نایس...!
پاییزه غم ...!
دانلود+عاشقانه...!
دلکده...!
کلبه عشق منو تو ...!
سلام غریبه...!
پسر تنها...!
شعر.شعر.شعر...!
کاش قلبم درد تنهایی نداشت...!
پرنیان...!

انجمن قالبسازان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه

JavaScript Codes

JavaScript Codes Image and video hosting by TinyPic" bgproperties="fixed">